گروه مطالعاتی لاکانیسم ـ نشر روشنگاه

ظاهراً جنون‌آمیز، اما کاملاً موجه: هیستری و اراده معطوف به قدرت

یادداشت لاکانیسم: متن پیش رو «بخش اول» مقاله‌ای از دکتر «متیو گیلدسلیو» است که نخستین بار در سال 2016 در شماره 5 مجله «علوم اجتماعی» به چاپ رسیده است. ترجمه انگلیسی به فارسی این مقاله به عهده «سید محمدرضا میرشاه علی» بوده است.

متیو گیلدسلیو[1]

دانشکده علوم اجتماعی و رفتاری، دانشگاه کوئینزلند، استرالیا؛[2] 

سردبیر علمی: استیو داک [3]

خلاصه:

 پاتریشیا الیوت[4] در آغاز فصلی درباره هیستری در کتاب «از سلطه تا تحلیل: نظریه‌های جنس در فمینیسم روان‌کاوانه[5]» این جمله نیچه را نقل می‌کند که: «حقیقت‌ها توهم‌هایی هستند که فراموش کرده‌ایم توهم‌اند». این مقاله ارتباط میان هیستری و آثار نیچه را دنبال می‌کند. در این مقاله نشان خواهم شد که چگونه تفسیری لاکانی از هیستری می‌تواند قرائت هایدگر از «اراده معطوف به قدرت» نیچه را روشن‌تر کند و ارزش و اهمیت هیستری برای روان‌کاوی و فلسفه را بهتر توضیح دهد. من نشان خواهم داد که گفتمان هیستری دارای «ارزش بیشتری» نسبت به گفتمان ارباب/وسواس است، زیرا مطابق تعریف نیچه از هنر است، هدف هنر ارتقای زندگی است، در صورتی که هدف دانش یا حقیقتِ ارباب محافظت از زندگی است. در این متن توضیح خواهم داد که چگونه گفتمان هیستری می‌تواند گفتمان ارباب را از طریق «اراده معطوف به قدرت» به گفتمان روانکاو[6] تبدیل کند. این امر حائز اهمیت است، زیرا هدف نهایی روان‌کاوی این است که «در پایان تحلیل، سوژه به جایگاه روانکاو منتقل شود». این هدف نهایی روان‌کاوی است، چرا که «از نظر لاکان گفتمان روانکاو گفتمانی انقلابی است، زیرا حقیقتِ سوژه (ناخودآگاه) را بیان می‌کند». در اصل هدف این مقاله نشان دادن این است که «هیستری نباید به‌عنوان وضعیتی «غیرعادی» درک شود، بلکه باید آن را به‌عنوان یک آشکارشدگی امکان‌پذیر از رابطه رازآمیز سوژه با خود در نظر گرفت».

1-اراده معطوف به قدرت به‌مثابه ارزیابی حفظ و ارتقای زندگی

هایدگر در کتاب «نیچه: اراده معطوف به قدرت به‌مثابه دانش و متافیزیک»[7] توضیح می‌دهد که «اراده معطوف به قدرت اصل نوعی ارزیابی جدید است» ([1]، ص. 15)، و تأکید می‌کند که واژه «ارزش» برای نیچه اهمیت ویژه‌ای دارد و این امر در عنوان فرعی کتاب او «اراده معطوف به قدرت: تلاشی برای ارزیابی مجدد همه ارزش‌ها»[8] نیز مشهود است[2]. هایدگر می‌گوید «ارزش» از نظر نیچه به معنای «شرط «زنده بودن» زندگی» است ([1]، ص. 15). بنابراین ارزشمند بودن چیزی در گرو زنده بودن زندگی است. اما زنده بودن زندگی در «محافظت از خود» نیست، بلکه در ارتقای خود و فراتر رفتن از خویش است ([1]، ص. 15). این مقاله نشان خواهد داد که تفسیری لاکانی از هیستری با این تعریف ارزشمندی دمساز است، زیرا هیستری زندگی را با نشان دادن فقدان در دیگری بزرگ/ارباب ارتقا می‌دهد. هدف نهایی روان‌کاوی این است که « سوژه در پایان روانکاوی به موضع روانکاو گذار کند» ([3]، ص. 122). این امر زمانی رخ می‌دهد که : «انتقال حل و فصل شود، وقتی که موضع روانکاو به‌عنوان «سوژه‌ای که فرض می‌شود بداند» رد شود» و «در بهترین حالت پایان روان‌کاوی، سوزه هیستریک دانش نسبت داده شده به روانکاو در جایگاه دیگری بزرگ را پس می‌گیرد» ([3]، ص. 123). در نتیجه، این مقاله نشان خواهد داد که اگر هیستری ارزشمند است به دلیل آن است که زندگی را ارتقا می‌دهد و دارای همان ویژگی‌های اراده معطوف به قدرت در نظر نیچه است.[9]

نیچه می‌گوید تنها ارزش‌هایی که به زندگی ارتقا می‌بخشند، ارزشمند هستند، زیرا ارتقای زندگی ذات زندگی است و اراده معطوف به قدرت نیز بیانگر ذات زندگی است که «پشتیبان، پیش‌برنده، و بیدارکننده ارتقای زندگی» است ([1]، ص. 16). این موضوع در هیستری دیده می‌شود، جایی که فرد «به‌طور دائمی هویت نمادین خود را زیر سؤال می‌برد» ([4]، ص. 115). هایدگر می‌گوید که ارتقا «درون و از طریق» زندگی رخ می‌دهد و «فراتر از خود» است ([1]، ص. 16) و این ارتقا در روان‌کاوی ضروری است، زیرا «پیشرفت در روان‌کاوی ممکن نیست مگر اینکه روانکاوی‌پذیرنده ـــ کسی که برای تحلیل آمده ـــ به وضع هیستری سوق داده شود» ([5]، ص. 27). هیستری به ارتقای زندگی ارزش می‌دهد و «امکاناتی بالاتر از خود را پیش روی خود می‌بیند و خود را به سوی چیزی که هنوز به آن دست نیافته، هدایت می‌کند» ([1]، ص. 16). هیستری «ناخودآگاهِ در حال کار» است ([6]، ص. 155) که به عنوان «فراتر از خود» عمل می‌کند، زیرا روانکاوی‌پذیرنده «به سوی چیزی که هنوز به دست نیامده» پیش می‌رود. این ارتقا زمانی رخ می‌دهد که روانکاوی‌پذیرنده هیستریک، ارباب/روان‌کاو (سوژه‌ای که فرض می‌شود بداند) را به پرسش می‌کشد ([7]، ص. 38) تا درباره زندگی او دانشی ارائه دهد. این پرسشگری زندگی را ارتقا می‌دهد، زمانی که روانکاوی‌پذیرنده فقدان در دیگری را آشکار می‌کند تا پاسخی درخور دریافت کند،. براچر[10] این رفتار هیستریک را توضیح می‌دهد و می‌گوید: «طبق الگوی لاکانی، S1 در گفتمان هیستریک در سمت دریافت‌کننده قرار دارد، کسی که دعوت می‌شود تا به پیام سوژه هیستریک دال ارباب (S1) یا همان پاسخی اطمینان‌بخش بدهد که اضطراب را کاهش دهد و حس هویت پایدار، معنادار و محترمانه‌ای را فراهم کند» ([8]، ص. 123). براچر ادامه می‌دهد: «اگرچه چنین پاسخ‌هایی آرامش‌بخش هستند اما هیستریک‌ همچنان در بیگانگی می‌ماند، زیرا دال‌های ارباب را از دیگران می‌طلبد و خود قادر به تولید چنین دال‌هایی نیست». اگرچه هیستریک موفق نمی‌شود از ارباب/روان‌کاو دالی بیابد که هویت او را تماما به کلام بیاورد، اما این روند پرسشگری هیستریک از ارباب/روان‌کاو مسیری ضروری است تا روانکاوی‌پذیرنده بتواند دال‌های ارباب خود را ایجاد کند و به جای طلب آن‌ها از ارباب/روان‌کاو، خودش آن‌ها را بسازد. به همین دلیل، تعدادی از مفسرین گفته‌اند: «باید گفتار سوژه را هیستریک‌سازی کنید، آن را به سوی ظهور دانش ناخودآگاه سوق دهید» ([9]، ص. 185) و «این مداخلات برای ایجاد وضعیت هیستریک در سوژه طراحی شده‌اند تا جهت درمان بیشتر به سمت حقیقت روانکاوی‌پذیرنده باشد» ([10]، ص. 75) و در نهایت لاکان می‌گوید: «می‌توان به سادگی چیزی را که روان‌کاو هنگام تجربه تحلیلی برقرار می‌کند، چنین توصیف کرد: هیستریک‌سازی گفتمان» ([7]، ص. 33).

اکنون بازگردیم به نیچه، هایدگر می‌گوید برای ارتقای زندگی با اراده معطوف به قدرت باید «نگاهی رو به جلو و به سرحدات چیزی بالاتر، پرسپکتیو» داشت ([1]، ص. 16). هیستری این «نگاه رو به جلو و به سرحدات چیزی بالاتر» را زمانی نشان می‌دهد که روانکاوی‌پذیرنده ارباب/روان‌کاو را «تا جایی که ناکام شود» زیر سؤال می‌برد ([11]، ص. 47). وقتی این اتفاق می‌افتد، هیستریک فقدان در دیگری را آشکار می‌کند که قادر به ارائه پاسخی قانع‌کننده نیست. این امر مهم است، زیرا روانکاوی‌پذیرنده می‌تواند با کشف فقدان در دیگری از این «نگاه رو به جلو» دال‌های ارباب «واقعی» خود را ایجاد کند. این هدف نهایی روان‌کاوی است، جایی که «در پایان تحلیل، سوژه به جایگاه روان‌کاو منتقل می‌شود» ([3]، ص. 122). این زمانی رخ می‌دهد که «جایگاه روان‌کاو به عنوان سوژه‌ای که فرض می‌شود بداند رد شود» و «در حالت ایده‌آل، هیستریک در پایان تحلیل دانشی را بازپس می‌گیرد که به روان‌کاو در جایگاه دیگری نسبت می‌داده است» ([3]، ص. 123).

نیچه همچنین می‌گوید اراده معطوف به قدرت اصلی برای ارزش‌گذاری جدید است و هایدگر توضیح می‌دهد این امر بدین معناست که اراده معطوف به قدرت ارزش‌های جدیدی را برای ارتقای زندگی تعیین می‌کند. این بدین معناست که در هیستری، روانکاوی‌پذیرنده باید فقدان در دیگری را آشکار کند تا ارزش‌های جدیدی برای ارتقای زندگی تعیین کند. این امر از طریق «خواست دانستن کیستی و چیستی میل خود» ([12]، ص. 306) از ارباب/روان‌کاو محقق می‌شود. «اما به دلیل ناممکن بودن برآورده‌سازی این خواست، پاسخی که ارباب ارائه می‌دهد همواره اشتباه یا ناکافی است» ([12]، ص. 306). در نتیجه، ارزش‌های جدید برای ارتقای زندگی زمانی برقرار می‌شوند که روانکاوی‌پذیرنده ناممکن بودن تلاش ارباب/روان‌کاو برای ارائه دال‌هایی برای «هویتی پایدار، معنادار و محترمانه» را کشف کند ([8]، ص. 123). این لحظه‌ای است که روانکاوی‌پذیرنده از این پرسش رهایی می‌یابد ـــ یعنی هنگامی که موجودیت خود را به عنوان چیزی غیرقابل‌توجیه از طرف دیگری می‌پذیرد» ([13]، ص. 113).

حال که نیچه می‌گوید ذات زندگی در ارتقا یافتن است، ارزش‌هایی که هدفشان حفظ بقا باشند، ذات کامل زندگی را محدود و انکار می‌کنند. بنابراین، بدون اینکه روانکاوی‌پذیرنده قاطعانه «موضع و اراده‌ای را بپذیرد که رو به سوی شناخت اساسی» دانش شاد دارد ([14]، ص. 20)، نمی‌تواند شکست ارباب (سوژه‌ای که فرض می‌شود بداند) را کشف کند. در نتیجه، روانکاوی‌پذیرنده باید به «هیستری‌سازی دائم ـــ پرسشگری هیستریک ـــ از شخصیت هژمونیک ارباب» مشغول شود ([15]، ص. 51). اگر روانکاوی‌پذیرنده برای کسب دال‌های ارباب با دستان ارباب/روان‌کاو چشم بدوزد، نمی‌تواند بر آخرین انسان یا اگو کوتوله (رجوع کنید به [16]) غلبه کند و ذات زندگی را انکار و محدود می‌کند. در عوض، روانکاوی‌پذیرنده افشا می‌کند که «نه تنها باید سوبژکتیوته‌ سرکوب شده ارباب آشکار شود (از S1 به $)»، بلکه همچنین «جوهر سوژه ــ son être du sujet ــ باید در جایگاه فقدان دیگری مستقر شود، جایی که دیگری پاسخی به ما نمی‌دهد. روانکاوی‌پذیرنده این حقیقت را تجربه کرده که سوژه، «پاسخی از امر واقعی[11]» است و نه «پاسخی از دیگری“» ([17]، ص. 10).

در نتیجه، اگر روانکاوی‌پذیرنده زندگی را تنها به‌عنوان بقا بفهمد و هدفش کشف فقدان در دیگری نباشد، ارزش‌های گذشته زندگی نیازمند «ارزشیابی مجدد همه ارزش‌ها» از طریق «ارزش‌گذاری‌ای جدید» هستند ([1]، ص. 17) تا ارزش‌ها را در هماهنگی با ذات زندگی به مثابه ارتقا قرار دهند. این ارزشیابی مجدد ارزش‌ها در «لحظه[12]» عبور از دروازه‌ در کتاب چنین گفت زرتشت نیچه اتفاق می‌افتد (رجوع کنید به [16]). مسیری که به عقب برمی‌گردد، گذشته‌ای را نمادین‌سازی می‌کند که روانکاوی‌پذیرنده برای سوژه به‌مثابه «پاسخی از دیگری» به ارباب/روان‌کاو چشم می‌دوزد، در مقایسه با مسیری که به جلو می‌رود و آینده را نمادین‌سازی می‌کند، جایی که روانکاوی‌پذیرنده فقدان در دیگری یا سوژه به‌مثابه «پاسخی از امر واقعی» را کشف می‌کند، جایی که «دیگری پاسخی به ما نمی‌دهد» ([17]، ص. 10).

۲. دانش و حقیقت به‌مثابه اراده معطوف به قدرت

برای درک بیشتر معنای اراده معطوف به قدرت، مهم است که توجه کنیم نیچه می‌گوید: «این جهان اراده معطوف به قدرت است ــ و نه هیچ چیز دیگر! و خود شما این اراده معطوف به قدرت هستید ــ و  نه هیچ چیز دیگر!» ([1]، ص. 18). بدین ترتیب، هایدگر نتیجه‌گیری می‌کند که «تعریف نیچه از موجودات[13] به‌طور کلی چنین است: زندگی اراده معطوف به قدرت است» ([1]، ص. 18). بنابراین، هایدگر بیان می‌کند که اگر اراده معطوف به قدرت موجودات یا زندگی را به‌طور کلی تعیین می‌کند، باید در هر حوزه‌ای از موجودات حاضر باشد — مانند علم، هنر و «در دانش به‌طور کلی» ([1]، ص. 18) و بنابراین از طریق بررسی این حوزه‌ها از موجودات، اراده معطوف به قدرت قابل شناسایی خواهد بود.

به همین ترتیب، اگر دانش و حقیقت نمونه‌ای از اراده معطوف به قدرت هستند، مهم است که بپرسیم دانش و حقیقت از نظر نیچه چه هستند. هایدگر می‌گوید نیچه بیان می‌کند که حقیقت «توهم[14]» است؛ اما اگر حقیقت توهم باشد و بالاترین ارزش ارتقای زندگی باشد، حقیقت نمی‌تواند بالاترین ارزش برای زندگی باشد. در نتیجه، باید ارزشی بالاتر در زندگی وجود داشته باشد که ارتقای زندگی را فراهم کند و این موضوع وقتی در تفکر نیچه منعکس می‌شود که او می‌گوید «هنر بیشتر از حقیقت ارزش دارد» ([1]، ص. 25). نیچه می‌گوید هنر ارزشی بالاتر از حقیقت دارد زیرا به زندگی و امکان ارتقای آن ارزش می‌دهد و بنابراین «ما هنر را داریم تا از حقیقت نمیریم» ([1]، ص. 25). قبلاً در این مقاله به‌طور مختصر اشاره کردم که تفسیر لاکانی از هیستری به نظر می‌رسد ویژگی‌های مشابهی با اراده معطوف به قدرت دارد، زیرا زندگی را ارتقا می‌دهد. الان نشان دادم که بر اساس توضیح هایدگر نیچه می‌گوید هنر ارزشی بالاتر از حقیقت دارد، زیرا زندگی را ارتقا می‌دهد. بنابراین، به دلیل اینکه هنر زندگی را ارتقا می‌دهد، می‌توان هیستری را نیز به‌عنوان هنر بررسی و ادراک کرد. هیستری، به‌عنوان مثال در «مورد معروف دورا که در بسیاری از جنبه‌ها نقش الگو را در نظریه هیستری فروید ایفا می‌کند» ([18])، ، نشان می‌دهد که به‌ صورت ضمنی به هنر بیشتر از حقیقت ارزش می‌دهد. دورا به‌طور قاطع مداخلات فروید را رد می‌کند و بدین طریق ناتوانی دانش فروید را نمایان می‌سازد. در این خصوص لاکان می‌گوید : فرد هیستریک حقیقتی را در ارباب نشان می‌دهد که خودش آن را وضع کرده است، یعنی اینکه ارباب از نظر ساختاری نابسنده و ناکافی است» ([19]، ص. 122).

این مثال نشان می‌دهد که دورا با رد مداوم دانش یا «حقیقت» جاری شده از جانب فروید هنر را بیشتر از حقیقت ارزش‌گذاری می‌کند. دورا به‌عنوان هیستریک «احساس می‌کند چیزی باقی‌مانده که باید گفته شود، چیزی که در برابر هر سخنی مقاومت می‌کند» ([20]، ص. 193) و بنابراین هنر را ارزش می‌دهد «تا از حقیقت»ِ فروید نمیرد. من پس از روشن شدن معنای «حقیقت» از نظر نیچه در ارتباط با هیستری، به توضیح هیستری به‌عنوان هنر بازخواهم گشت.

هایدگر می‌گوید برای درک اراده معطوف به قدرت به‌مثابه هنر، ابتدا باید معنای دانش و حقیقت از نظر نیچه روشن شود. هایدگر می‌گوید دانش معمولاً به‌عنوان برخوردار بودن چیزی حقیقی در نظر گرفته می‌شود و بنابراین حقیقت برای دانش اساسی است. او بر آنچه نیچه در مورد حقیقت می‌گوید تأمل می‌کند و درمی‌یابد که «حقیقت نوعی توهم است» ([1]، ص. 26). این باور نیچه در ویژگی‌های هیستری نیز وجود دارد. هیستری متوجه است که «حقیقت نوعی توهم است» و بیمار هیستریک این را با جستجو برای یافتن اربابی نشان می‌دهد که فرض می‌شود «دیگری خط‌نخورده است» ([21]، ص. 96). پس از آن، روانکاوی‌پذیرنده هیستریک «کوشش می‌کند که فقدان را در شکل میل[15] دیگری به خود حک کند» ([21]، ص. 96) تا نشان دهد که «حقیقت نوعی توهم است». فرد هیستریک این کار را با نشان دادن شکست ارباب انجام می‌دهد، اربابی که «هیستریک می‌تواند بر او حکومت کند و او حکمرانی نمی‌کند» ([7]، ص. 129). تامسیک[16] این موضوع را به‌خوبی خلاصه می‌کند که «فرد هیستریک می‌خواهد اربابِ ارباب و بنابراین اربابی واقعی باشد!» ([11]، ص. 127). فرد هیستریک با حکمرانی بر دانش یا حقیقتِ ارباب به ابژه میل ارباب تبدیل می‌ود و نشان می‌دهد که «حقیقت نوعی توهم است». فرد هیستریک با آشکار کردن «فقدان دانش در دیگری، از آنجا که او هرگز از پاسخ‌هایی که دیگری به او می‌دهد راضی نمی‌شود» نشان می‌دهد که «حقیقت نوعی توهم است» ([22]، ص. 7). هیستری همچنین فقدان در ارباب را به طریق دیگری نشان می‌دهد، فرد هیستریک با «تحریک میل در دیگری از موقعیت ابژه میلِ عقب‌نشینی می‌کند و دیگری را مجبور می‌کند تا او را به‌عنوان ابژه دست نیافتنیِ میلِ خود بشناسد. جذابیت بیمار هیستریک در فریفتن دیگری از طریق ظاهر شدن بدین شکل نهفته است که خود را ابتدا به عنوان ابژه میل ارائه می‌کند در حالی که هم‌زمان از اینکه ابژه‌ای باشد که میلی را که تحریک کرده برطرف کند، امتناع می‌کند» ([3]، ص. 123). این دوباره نشان می‌دهد که «حقیقت نوعی توهم است»، زیرا وقتی که ارباب «به پرسش من چه هستم؟ با تو این هستی پاسخ می‌دهد، جست‌وجوی سوژه را به ابژه‌ای محدود تقلیل می‌دهد. اما هیچ پاسخی نمی‌تواند پرسش فرد هیستریک را حل کند» ([23]، ص. 58). فرد هیستریک نشان می‌دهد که دانش/حقیقت ارباب، بنا بر نارضایتی دائمی او از پاسخ‌های ارباب، نوعی توهم است.

3-عقل و مقوله‌ها[17]

در ادامه، مهم است که نقش عقل را در هیستری بشناسیم. هایدگر می‌گوید عقل «موجودات به‌مثابه موجودات را از طریق در کنار هم گذاشتن آنها بر اساس جنبه‌های مختلف» ادراک می‌کند: گاه بر اساس دسته‌بندی سرشتی، یعنی از نظر سرشت آنها (کیفیت، پویون[18])، گاه بر اساس گستردگی یا اندازه (کمیت، پوزون[19])، گاه در نسبت با سایرین (رابطه، پروس تی[20]) ([1]، ص. 49). مقوله‌های عقل چیستی موجود را تعیین می‌کنند و به همین ترتیب توانایی روانکاوی‌پذیرنده را برای کشف فقدان در دیگری مشخص می‌کنند. روانکاوی‌پذیرنده می‌تواند این فقدان در دیگری را از طریق گفتمان هیستریک شناسایی کند. هیستریک «دیگری را به عنوان ارباب خطاب می‌کند، به عنوان کسی که فرض می‌شود می‌داند و درخواست پاسخی از حقیقت وجودی خود را دارد. این درخواستی برای آن «دال اربابی[21]» است که ممکن است مشکل معنا و هویت را برطرف کند» ([24]، ص. 106). اویر[22] می‌گوید “روان‌کاوی فقط با یک پرسش هیستریک می‌تواند آغاز شود» ([25]، ص. 126) و این زمانی رخ می‌دهد که هیستریک «شروع به شک و تردید و پرسش می‌کند که آیا واحد های دلالت کننده نظم نمادین می‌توانند ضمانت مناسبی برای شکل‌گیری هویت فراهم کنند یا خیر» ([26]، ص. 260). هیستریک شکاف بین واقعیت و نظم نمادین را درک می‌کند و به همین دلیل «سوژه شروع به پرسش یا احساس نارضایتی از هویت نمادین خود می‌کند» ([27]، ص. 35). سی‌کوس[23] و کلمنت[24] این موضوع را توصیف کرده و می‌گویند «هیستری ضرورتاً عنصری است که ترتیبات را مختل می‌کند» ([28]، ص. 156) و این «چالش فرد هیستریک با ارباب (S1) است، و تلاش او در نهایت به شکل گیری دانش منتهی می‌شود، S2» ([29]، ص. 101).

 هیستریک «فردی را می‌جوید که از میل به دانش برانگیخته شده باشد» ([23]، ص. 58) زیرا هیستریک بر این باور است که ارباب می‌تواند «پاسخ‌های درست را ارائه دهد و به این ترتیب او را از درد تقسیم‌شدگی» ([30]، ص. 122) بین امر نمادین و امر واقعی آزاد کند. ژیژک این موضوع را چنین توضیح می‌دهد: «سوژه هیستریکی که بی‌وقفه دانش ارباب را بررسی می‌کند، الگوی ظهور دانش جدید است» ([31]، ص. 125). فینک نیز بحث می‌کند که «هیستریک از دانش حظ می‌برد. شاید گفتمان هیستریک دقیقا جایی باشد که دانش تا بیشترین حد ممکن اروتیک‌سازی شده است» ([32]، ص. 133) و این می‌تواند پرسش‌گری بی‌وقفه و طبیعت سیری‌ناپذیر هیستری را توضیح دهد. از طریق  فرآیند سوال کردن از ارباب و نابسندگی «رهاشدن از درد تقسیم‌شدگی» بین ساحت امر نمادین و امر واقعی، «هیستریک‌ها به نیروی محرکه حقیقی در پشت توسعه نظریات پزشکی، روانپزشکی و روان‌کاوی در مورد هیستری تبدیل شده‌اند» ([32]، ص. 134). این منجر به این گفته سولر[25] شده است که «در قلب جستجو برای دانشی که از آن علم به وجود آمده است، انگیزه هیستریک قرار دارد» ([33]، ص. 12). می‌توان این تولید دانش از طریق گفتمان[26] هیستریک را در سه نکته که فرآیندی دایره‌ای را تشکیل می‌دهند، خلاصه کرد. این سه جنبه عبارتند از: «(i) درخواست پاسخ، هیستری دانش تولید می‌کند؛ (ii) پاسخ به سمپتوم[27]، دانش مشخص می‌کند که هیستریک چه چیزی است (جادوگر، قدیس، بیمار، سوژه)؛ (iii) هیچ پاسخی سوال هیستریک را حل نمی‌کند؛ تمام پاسخ‌ها در تسلط بر موضوع خود شکست می‌خورند، هیچ‌کدام نمی‌توانند هیستری را ساکت کنند» ([34]، ص. 85).

از طریق  فرآیند سوالات هیستریک از ارباب و تولید دانش ناشی از آن، روانکاوی‌پذیرنده می‌تواند فقدان در دیگری را کشف کند تا «از میان پیچیدگی‌های دروغ‌هایی که آنها را احاطه کرده‌اند عبور کند و بتواند حقیقت وضعیت خود و آنچه را که خود برای گرفتار نگه داشتن خود انجام می‌دهد، بیان کند» ([5]، ص. 27). سوالات هیستریک و تولید دانش، و همچنین شکست این دانش در تسلط بر موضوع خود، همگی از مقوله‌های عقل استفاده می‌کنند. مقوله‌های‌های عقلانی چیستی موجود را تعیین می‌کنند و به همین ترتیب توانایی روانکاوی‌پذیرنده را برای کشف فقدان در دیگری تعیین می‌کنند، دیگری که قادر به ارائه «دالی که انصاف را در حق امر واقع رعایت کند” نمی‌باشد ([8]، ص. 7).

نیچه زمانی که به عقل اشاره می‌کند می‌گوید: «اعتماد به عقل و مقولات آن، در دیالکتیک، و به تبع آن ارزیابی ارزش منطق، تنها مفید بودن آنها برای زندگی را ثابت می‌کند، که از طریق تجربه اثبات می‌شود ـ نه حقیقت آنها را» ([1]، ص. 50). در اینجا نیچه می‌گوید که دانش عقل از موجودات حقیقت آن را ثابت نمی‌کند، بلکه تنها مفید بودن آن را برای زندگی به عنوان ارزیابی‌های ارزش مسائل برای حفظ و رشد زندگی ثابت می‌کند. این امر در هیستریک نیز منعکس می‌شود که می‌تواند از مقولات عقل برای کشف فقدان در دیگری استفاده کند. هیستریک به‌طور ضمنی متوجه می‌شود که استفاده از عقل و مقولات آن حقیقت آنها را ثابت نمی‌کند، بلکه تنها «مفید بودن آنها برای زندگی» را نشان می‌دهد. هیستریک از ارباب سوال می‌کند تا دانش تولید کند و هیستریک به‌طور ناخودآگاه متوجه می‌شود که پاسخ‌های ارباب، حقیقت آنها را ثابت نمی‌کند، بلکه تنها به حفظ، تقویت و «مفید بودن برای زندگی» مربوط می‌شود. دانش تولید شده توسط ارباب از سوالات هیستریک حقیقت ندارد، بلکه برای هیستریک «مفید» است تا فقدان در دیگری را کشف کند. با وجود اینکه نیچه گفته است حقیقت بالاترین ارزش برای زندگی نیست، او می‌گوید حقیقت «پیش‌شرط هر موجود زنده و زندگی آن است» ([1]، ص. 54) بنابراین حقیقت باید حضور داشته باشد تا آنچه زنده است، زندگی کند و بقا یابد. از این رو، مفهوم حقیقت در اندیشه نیچه منجر به درک این می‌شود که حقیقت ارزشی ضروری برای زندگی است و اکنون می‌توان این را با کمک هیستری توضیح داد. هیستریک نشان می‌دهد که هرچند حقیقت ممکن است بالاترین ارزش برای زندگی نباشد، اما ارزشی ضروری است، زیرا به روانکاوی‌پذیرنده این امکان را می‌دهد که فقدان در دیگری را کشف کند. این کشف از طریق شناسایی ناتوانی ارباب در پر کردن شکاف بین ساحت نمادین و واقعی به‌دست می‌آید، و از این رو قادر به ارائه پاسخی به سوال هیستریک نیست. وقتی این اتفاق می‌افتد، «روانکاو فانتزی بنیادینی ($ ♦ a) را که علت میل سوژه است، آشکار می‌کند» ([35]، ص. 142). زمانی که روانکاوی‌پذیرنده ناتوانی ارباب در پاسخ دادن به سوال هیستریک را کشف می‌کند، «با فرض اینکه میل او هیچ تکیه‌گاهی در دیگری ندارد، یعنی مشروعیت میل او تنها می‌تواند از خودش ناشی شود، روانکاوی‌پذیرنده به روانکاو تبدیل می‌شود. و از انجا که این همان وارونگی جهت پیکانی است که رانه[28] را تعریف می‌کند، می‌توان گفت (همانطور که لاکان می‌گوید) آنچه در پایان روان‌کاوی رخ می‌دهد، گذار از میل به سائق است» ([36]، ص. 66). به عبارت دیگر، روانکاوی‌پذیرنده باید «خود را به‌عنوان سوژه‌ای دوپاره شناسایی کند که دیگری نوعی از ژوئیسانس[29] را برایش منع کرده است» ([35]، ص. 143).

۴. جهان‌های حقیقی و ظاهری

هایدگر با ارجاع به دنیای حقیقی و ظاهری از تاریخ فلسفه، توضیح می‌دهد که چرا نیچه هنر را بالاتر از حقیقت می‌داند و این موضوع همچنین می‌تواند در تبیین هیستری به ما کمک کند. هایدگر توضیح می‌دهد که فلسفه به‌طور سنتی دنیای حقیقی را به‌عنوان آنچه حقیقت دارد و دنیای ظاهری را به‌عنوان امری غیرحقیقی در نظر گرفته است. هایدگر تفاوت بین دنیای حقیقی و ظاهری را به‌عنوان آنچه وجود دارد و آنچه وجود ندارد توضیح می‌دهد؛ زمانی چیزی وجود دارد که «حاضر است و در این حضور ثباتِ پایدار دارد» ([1]، ص. 59). این نکته مهم است زیرا دنیای حقیقی همان چیزی است که فرد هیستریک آن را زیر سوال می‌برد. هیستری در مورد دنیای حقیقی ارباب «مدام در درون خود پاره‌پاره و پر از شک است» ([30]، ص. 121). ژیژک این شک هیستریک را در مورد دنیای حقیقی با این گفته برجسته می‌کند: «آنچه موضع سوبژکتیو بنیادین هیستریک را توصیف می‌کند (و باید به‌خاطر داشت که از نظر لاکانی، وضعیت سوژه به ‌طور کلی هیستریک است) دقیقاً همان پرسش‌گری بی‌پایان است» ([31]، ص. 49).

هایدگر می‌گوید در جهان حقیقی دلیل حقیقی بودن چیزی این است که «هرگز نمی‌توان آن را حذف کرد، چیزی که استوار می‌ماند و در برابر هر حمله‌ای مقاومت می‌کند و هر حادثه‌ای را پشت سر می‌گذارد. هستومندی موجودات به معنای حضور دائمی است» ([1]، ص. 60). بنابراین، هایدگر می‌گوید آنچه در دنیای حقیقی حقیقت دارد، به فرد امکان می‌دهد که جای پایی بیابد، زیرا «همیشه و به‌درستی می‌توان به آن به‌عنوان چیزی ثابت که از خود عقب‌نشینی نمی‌کند چنگ زد» ([1]، ص. 60). در مقابل، دنیای ظاهری چیزی است که وجود ندارد، تغییر می‌کند و پایدار یا ثابت نیست. دنیای حقیقی و ظاهری براساس ارزش‌ آنها تعیین می‌شوند و هایدگر می‌گوید دنیای حقیقی به‌طور سنتی به‌عنوان ارزشی بالاتر نسبت به دنیای ظاهری ترجیح داده شده است.

هایدگر توضیح می‌دهد که ارزش‌های دنیای حقیقی و ظاهری براساس آنچه ارزشمند است تعیین می‌شود و قبلاً اشاره کردم که نیچه می‌گوید یک چیز زمانی ارزشمند است که به حفظ و پیشرفت زندگی کمک کند. هایدگر می‌گوید دنیای حقیقی که ثابت، دائمی و پایدار است، به‌عنوان ارزشی برای زندگی در نظر گرفته می‌شود، زیرا «برای تأمین ثبات خود زندگی ضروری است» ([1]، ص. 63). با این حال، اگر جهان به‌طور دائم بی‌ثبات و در حال تغییر باشد، دنیای حقیقی که به‌عنوان چیزی ثابت و تغییرناپذیر در نظر گرفته می‌شود، به معنای منجمد کردن دنیای در حال تغییر خواهد بود و «در برابر آنچه در حال شدن است، چنین تثبیتی نامناسب و صرفاً نوعی تحریف خواهد بود» ([1]، ص. 63). بنابراین، دنیای حقیقی که به‌عنوان ثبات تغییرناپذیر در نظر گرفته می‌شود، حقیقت نخواهد بود، زیرا شامل فرایند شدن دنیای حقیقی نمی‌شود. این امر توضیح می‌دهد که چرا فرد هیستریک دنیای حقیقی یا دانش ارباب را زیر سؤال می‌برد.

هیستریک این حس را دارد که دنیای حقیقی، فرایندِ شدن[30](صیرورت) جهان را تحریف می‌کند. تردیدهای هیستریک در مورد دنیای حقیقی آنجا آشکار می‌شوند که «در مورد هر ابژه‌ای، تجربه‌اش این است که چقدر این آن است» ([37]، ص. 255). دنیای حقیقی همچنین زمانی در هیستری رد می‌شود که «سوژه دستور نمادین اعطا شده به خود را در جهان نمادین رد می‌کند. شروع به پرسش در مورد اقتدار نمادین دال ارباب می‌کند» ([38]، ص. 118). در نهایت، این امر نیز توضیح می‌دهد که چرا سی‌کوس[31] و کلمان[32] می‌گویند «هیستری به‌طور ضروری عنصری است که ترتیبات[33] را مختل می‌کند؛ هر جا که باشد، همه کسانی را که می‌خواهند خود را وضع کنند، کسانی که می‌خواهند چیزی را وضع کنند که قرار است کار کند و تکرار شود، تکان می‌دهد. بسیار دشوار است که جلوی این فردی که شما را در آرامش به حال خودتان رها نمی‌کند و جنگی دائمی علیه شما به‌راه می‌اندازد، بگیرید» ([28]، ص. 156). هیستریک درک می‌کند که «آن ‘چیز واقعی’ پشت نقاب آداب اجتماعی، خلاء و سرابی محض است» ([39]، ص. 260) و بنابراین از تحریف دانش ارباب از “دنیای واقعی” راضی نمی‌شود. در نتیجه، هیستریک دانش ارباب را به چالش می‌کشد تا تلاش کند «دالی پیدا کند که انصاف را در حق امر واقعی رعایت کند» ([8]، ص. 7).این جستجو برای دلالت بر امر واقعی غیرممکن است و به همین دلیل است که پایان تحلیل زمانی است که «روانکاوی‌پذیرنده می‌فهمد که ‘دیگری فقدان دارد، ابژه از دیگری جدا شده و دیگری پاسخ نهایی را ندارد’» ([40]، ص. 79) یا از طریق«پذیرش و تصدیق عدم‌وجود دیگری‘ یا پذیرش و تصدیق ناکامل‌بودگی ذاتی دیگری» ([41]، ص. 35).

 در نتیجه این موضوع نشان می‌دهد که تعریف «حقیقت» بر اساس دنیای حقیقی آنچه پایدار است خطا یا «توهم» خواهد بود، زیرا محدود به تثبیت حقیقت موجودات است. هیستریک این «توهم» را حس می‌کند، زیرا «هیستری پراکتیس ناخودآگاه است» و «این کار، این تمرین که ناخودآگاه به اجرا در می‌آورد، ارباب را به چالش می‌کشد تا دانش تولید کند» ([42]، ص. 126). هیستری درگیر شناسایی تحریف دنیای «حقیقی» است و «سوژه از دیگری می‌خواهد تا توضیح دهد، دلایلی بیاورد و توجیه کند» ([43]، ص. 130). هیستری درگیر بازشناسی توهم دنیای “حقیقی” است با پافشاری «بر این واقعیت که در زیر تلاش های ارباب برای ایجاد تفاوتی ثابت و متقارن، همچنان آنتاگونیسمی حل‌نشده و غیرقابل حل باقی می‌ماند» ([43]، ص. 130).

این موضوع به نتیجه‌گیری در مورد هیستری که توسط اولیویه[34] مطرح شده، شباهت خارق‌العاده‌ای دارد. اولیویه همچنین با الیوت[35] [44] (که در مقدمه از او یاد کردم) هم نظر است، زیرا هر دو تاکید می‌کنند که هیستری درگیر شناسایی توهم حقیقت است. این امر زمانی مشهود است که اولیویه بحث می‌کند هیستری “نابودی … توهمات” است و با آنچه فاولز در کتاب “جادوگر[36]” مطرح کرده قابل مقایسه است. به نظر من، از بین بردن توهمات انسان‌ها و به جای آن حمایت از دست و پنجه نرم کردن با دشواری و پیچیدگی زندگی، در تحلیل نهایی می‌تواند تنها راه برای ارتقاء سلامت روانی باشد» ([45]، ص. 206). این اثر اولیویه همچنین نشان می‌دهد که مهم است درک کنیم «سمپتوم هیستریک نشانه‌ای از بیماری نیست، بلکه نشانه‌ی سوژه، یا حتی نشانه‌ی تقسیم‌شدگی سوژه است» ([46]، ص. 82).

با توضیح این نکته، جمله نیچه که «حقیقت نوعی توهم است»، قابل درک می‌شود و اهمیت آن در فهم هیستری برجسته می‌شود. هیستری به‌عنوان هنر و اراده معطوف قدرت، به روانکاوی‌پذیرنده امکان می‌دهد زندگی را اتقا بخشد و با حذف خطا و توهم حقیقت ثابت و تغییرناپذیر «رو به جلو و به افق چیزی بالاتر نگاه کند». این اتفاق از طریق به چالش کشیدن ارباب برای کشف فقدان در دیگری، که «همان چیزی است که در حال شدن» و تغییر است، رخ می‌دهد. هیستریک این کار را با فریفتن یا جذب ارباب یا «هر کسی که جایگاهی مهم به‌عنوان استعاره فالیک دارد» ([47]، ص. 99) انجام می‌دهد. هیستریک با وضع کردن خود به‌مثابه ابژه میل دیگری و حفظ فاصله خود از دیگری، «جایگاه و اهمیت زیاد و خاصی به دیگری فالیک اعطا می‌کند و با این کار بر او سیطره پیدا می‌کند» ([47]، ص. 100). این موضوع همچنین توضیح می‌دهد که چرا «هدف میل هیستریک برآورده‌نشده باقی‌ماندن» است ([11]، ص. 54). هیستریک «کل انرژی خود را صرف تبدیل شدن به ابژه میل دیگری می‌کند تا بر آن میل سیطره پیدا کند ([48]، ص. 13). اما با «همیشه از دیگری دوری جستن و طفره رفتن به‌مثابه ابژه میل، فقدان در دیگری را تداوم می‌بخشد. او می‌خواهد ابژه نهایی میل دیگری باشد» ([49]، ص. 183). این دو دلیل کلیدی دارد که هیستریک به دنبال تسلط بر میل دیگری است. اول اینکه میل شریک در تعریف وجود او بسیار اهمیت دارد ([50]، ص. 155) و «خودآگاهی ساختار هیستریک و در نهایت احساس کامل بودن» را به همراه دارد ([47]، ص. 100). این موضوع همچنین توسط راگلند[37] توضیح داده شده است که می‌گوید: «او تنها تا جایی وجود دارد که توسط دیگری فالیک دیده یا شنیده شود، دیگری‌ای که نگاهش به او زندگی می‌بخشد»، زیرا این نگاه باعث می‌شود «او در چشمان خودش نیز میل‌ورزیدنی باشد» ([51]، ص. 72).

دلیل دوم و مهم‌تر اینکه «هیستریک‌ها به دنبال اربابی هستند که آن‌ها نیز بتوانند به نوبه خود بر او تسلط یابند» ([52], ص. 116) و با اغوا کردن «مرد میل‌ورز می‌خواهد درباره ابژه‌ای که باعث میل او شده است بیشتر بداند». این ابژه‌ که از چرخه‌ی گفتاری که توسط خواست به حرکت درآمده خارج شده است، خود سوژه هیستریک است» ([34], ص. 87). هیستری شامل این «عملکرد تحریک‌کننده‌ی شناخت» ([34], ص. 87) است، زیرا هیستریک می‌خواهد که ارباب دالی فراهم کند تا شکاف میان ساحت امر واقعی و ساحت نمادین را پر کند. هیستریک می‌خواهد ارباب امر واقعی را وارد «چرخه‌ی گفتار» کند، چون «این خود هیستریک است». هیستریک به عنوان «راه فرار خود از اختگی» به دنبال اربابی است که معتقد است فقدانی در توانایی‌اش برای پر کردن شکاف میان امر واقعی و ساحت نمادین وجود ندارد ([53], ص. 109). به همین دلیل است که اویر[38] می‌گوید «درمان روانکاوی مواجهه با امر واقعی اختگی است و هم روانکاو و هم فرد هیستریک باید زمین خوردن (دوباره) را برای رشدکردن بپذیرند» ([25], ص. v).

این دلایل همچنین روشن می‌کنند که چرا «هیستری نمونه‌ای بارز از میل به‌عنوان دفاعی در برابر ژوئیسانس است» ([31]، ص. 33). فرد هیستریک «به‌خوبی می‌داند که تنها راه برای باقی‌ماندن در موضع دریافت‌کننده‌ میل این است که ارضا و تحقق میل را به تأخیر بیاندازد، ارضا و تحققی که موجب کیف خواهد شد» ([31]، ص. 33). از این ‌رو، هیستری راهبرد «حفظ میل دیگری بدون ارضای آن» را در پیش می‌گیرد تا به این ترتیب، نقش خود به‌عنوان ابژه میل را تضمین کند ([21]، ص. 95) و از این طریق، به هویتی دست یابد. راگلند در این باره می‌گوید که «نگاه ارباب به او زندگی می‌بخشد» ([51]، ص. 72) و فینک اضافه می‌کند که فرد هیستریک «به‌شدت به میل دیگری توجه دارد، چرا که وجود او از آن نشأت می‌گیرد» ([32]، ص. 132). اگر میل دیگری به کیف برسد یا ارضا شود، فرد هیستریک خطر از دست دادن این هویت را حس می‌کند؛ بنابراین، او ارضای میل را به تعویق می‌اندازد ([31]، ص. 33). دلیل دیگر این‌که چرا هیستری شامل «راهبردهایی برای جلوگیری یا انکار ابژه ژوئیسانس دیگری بودن» ([21]، ص. 95) می‌شود این است که فرد هیستریک از ارباب می‌خواهد دالی برای پر کردن شکاف بین «امر واقعی» و «امر نمادین» ارائه دهد. این دو دلیل نشان می‌دهند که چرا فینک می‌گوید «علاوه بر اینکه او انتظار وجود از دیگری را دارد، انتظار دانش نیز دارد: از دیگری می‌خواهد که فقدان وجود (یا تمایل به بودن) و فقدان دانش (یا تمایل به دانستن) او را پر کند» ([32]، ص. 132).

بنابراین، فرد هیستریک از طریق ارائه خود به‌عنوان ابژه‌ ارزشمند دانش همواره دانش می‌طلبد و از طریق به تعویق انداختن ارضای میل دیگری، او [مذکر] را وادار می‌کند که همواره دانش بیشتری تولید کند ([34]، ص. 85). فرد هیستریک درک می‌کند که دانش می‌تواند از طریق این راهبرد ابژه میل دیگری بودن تولید شود، اما در عین حال هرگز نباید میل دیگری را برآورده کند. فرد هیستریک می‌خواهد دانشی درباره «امر واقعی» از ارباب به دست آورد و «کسی را که سؤال خود را به او مطرح کرده وادار به دانستن می‌کند [pousse-à-savoir] ‘: به بدن من نگاه کن، در آنجا پاسخ سؤالم را خواهی یافت’ و خود را به‌عنوان معمایی فریبنده به او ارائه می‌دهد» ([34]، ص. 86). با تکرار مکرر این «راهبرد فریبنده» ([54]، ص. 67) و با باقی‌ماندن در حالت نارضایتی از پاسخ‌های ارباب و همچنین با ابژه میل ارباب بودن، فرد هیستریک ارباب را وادار می‌کند (اربابی که می‌خواهد از ابژه میل خود کیف ببرد) که دانش بیشتری تولید کرده و با فراهم کردن پاسخی که هیستریک به دنبالش می‌گردد او را راضی کند. پایان درمان روانکاوی زمانی رخ می‌دهد که این بن‌بست در تلاش برای تبدیل امر واقعی به کلمات، با چیزی که لاکان آن را «عبور از فانتزی[39]» می‌نامد، پشت سر گذاشته شود ([55]، ص. 72). این امر زمانی اتفاق می‌افتد که فرد هیستریک موضع خود مبنی بر کسب هویت از میل دیگری و همچنین تلاش برای دریافت دالی برای «امر واقعی» از ارباب/روانکاو را تغییر می‌دهد. این زمانی رخ می‌دهد که «روانکاوی‌پذیرنده هیستریک گفتمان ارباب را به گفتمان روانکاو تبدیل می‌کند» ([40]، ص. 77). فرد هیستریک از طریق «بازشناسی نابسندگی دیگری و درک این نکته ‌که فانتزی‌های ناخودآگاه که میل او را هدایت کرده و به رنج او کمک کرده‌اند، هم نسبی و هم محکوم به ناپایدار ماندن هستند» به موضع روانکاو منتقل می‌شود ([55]، ص. 72). به عبارت دیگر، فرد هیستریک زمانی به موضع روانکاو منتقل می‌شود که کشف می‌کند جهان «حقیقی» ارباب امری ناقص است و «فقط زمانی که روانکاوی‌پذیرنده درک کند روانکاو آن ابژه را ندارد، می‌تواند زندگی‌ای داشته باشد که در آن کاملاً مقید به میل دیگری نباشد و کمی آزادی داشته باشد» ([56]، ص. 79).

نیچه نیز بیان می‌کند که جهان «در حقیقت» جهانِ «شدن» است. چیزی در «بودن» وجود ندارد ([1]، ص. 65) و بنابراین با تأیید اینکه جهان به‌عنوان شدن وجود دارد، نیچه «شدن» را به‌مثابه ارزش بیان می‌کند. هایدگر می‌گوید نیچه بیان می‌کند جهان در حال تغییر ارزش بالاتری دارد، بر خلاف جهانی که ثابت و پایدار است. فرد هیستریک اظهارنظر نیچه مبنی بر اینکه «در بودن چیزی نیست» را می‌فهمد و «می‌داند که دانش همیشه فقدان چیزی را دارد» ([51]، ص. 5). هیستری نشان می‌دهد که جهان در حال تغییر و در حال شدن ارزشی بالاتر دارد، چون نسبت به مواجهه با این امر که «سوژه روانکاوی،  پرسش های هیستریک و رابطه آنها با دانش [le savoir] چیزی از سنخ فقدان یا شکاف است» ([46]، ص. 81) گشوده است. فرد هیستریک جهان «حقیقی» وجود ارباب را زیر سؤال می‌برد، زیرا این جهان سوژه‌ای را که به‌عنوان شکاف در هستی وجود دارد، شکاف در هستی‌ای که در حال شدن است، حذف کرده است .

بنابراین، حقیقت به‌عنوان آنچه پایدار و ثابت است، بالاترین ارزش برای حفظ و ارتقای زندگی نیست و به همین دلیل نیچه بیان می‌کند «باور به اینکه “آن فلان و بهمان است” باید به اراده‌ای که می‌گوید “آن باید فلان و بهمان شود” تبدیل گردد» ([1]، ص. 65). این باور همچنین متعلق به فرد هیستریک است که همان‌طور که نویسندگان بسیاری به آن اشاره کرده‌اند با «آن فلان و بهمان است» قانع نمی‌شود؛. به‌عنوان مثال، کلپک[40] بیان می‌کند که «فرد هیستریک به تسلط و اربابی حساسیت دارد» ([11]، ص. 126) و سالکل[41] می‌گوید «مشکل اصلی برای فرد هیستریک این است که آنانی که اقتدار را تجسم می‌بخشند، هرگز کاملاً و در حد مطلوب نمی‌توانند آن را تجسم ببخشند، این ریشه‌ی نارضایتی متداول فرد هیستریک و میل همیشه متغیر او است» ([57]، ص. 137). و در نهایت اینکه «کل وجود هیستریک با عدم قطعیت، تردید و پرسش‌گری رادیکال او در خصوص باور ارباب به اینکه «آن فلان و بهمان است» تداوم می‌یابد، در این سخن جانستون[42] برجسته می‌شود که «گفتمان ارباب مبتنی بر حرکت همانندسازی است  (‘این منم!’)، در حالی که گفتمان فرد هیستریک مبتنی بر حرکت همانندسازی‌ـ‌زدایی است (‘این من نیستم!’)» ([26]، ص. 260).

«حقیقت» ارباب بالاترین ارزش برای زندگی نیست، زیرا موجودات را به حالت ثابت و قطعی، یعنی «آن فلان است»، محدود می‌کند و به همین دلیل «سرزندگی زندگی، اراده آن برای فراتر رفتن و شدن» را انکار می‌کند ([1]، ص. 66). هیستری به جهان به عنوان یک جریان شدن و به هنر به عنوان مرتبه‌ای بالاتر از دنیای حقیقی ثابت و تغییرناپذیر وجود ارزش می‌دهد. «رابطه هیستریک با دیگری (نظم نمادین، قانون) همواره مبتنی است بر پرسشگری» ([41]، ص. 34) درباره‌ باور به اینکه «آن فلان است». موضع هیستریک با ارزش قائل شدن به جهان سرزندگی و شدن، «امکان تغییر» ([41]، ص. 34) باور به «آن فلان است» را ممکن می‌کند. در نتیجه، هیستری «سرزنده بودن زندگی و اراده آن برای فراتر رفتن خود» را انکار نمی‌کند، زیرا هدف آن کشف فقدان/شکاف در باور ارباب به «آن فلان است» است. این امر از طریق پرسشگری هیستریک از ارباب رخ می‌دهد و این امر در را برای روانکاوی‌پذیرنده باز می‌کند تا «در پایان تحلیل به نقطه‌ای برسد که خود را به همان شیوه هیستریک نکند و از دیگری کلامی درباره وجود خود انتظار نداشته باشد» ([59]، ص. 89). مهم‌ترین نکته اینکه اگر هیستری ارزش «آن فلان است» ارباب، «دنیای حقیقی» ثابت و تغییرناپذیر را می‌پذیرفت، این امر میسر نمی‌شد. این در واقع ضرورت هیستریک‌سازی سوژه در روانکاوی را توضیح می‌دهد.


[1] Matthew Gildersleeve

[2] School of Social and Behavioural Sciences, The University of Queensland, St Lucia QLD 4072, Australia

[3] Steve Duck

[4] Patricia Elliot

[5] rom Mastery to Analysis: Theories of Gender in Psychoanalytic Feminism

[6] Analyst

[7] Nietzsche: The Will to Power as Knowledge and Metaphysics

[8] The Will to Power: Attempt at a Revaluation of All Values

[9] توجه: این مقاله از تفسیر هایدگر از اراده معطوف به قدرت استفاده خواهد کرد، تفسیری که ممکن است با منظور خود نیچه تفاوت داشته باشد.

[10] Bracher

[11] Real

[12] the Moment

[13] beings

[14] illusion

[15] desire

[16] Tomsic

[17] Reason and Categories

[18] poion

[19] poson

[20] pros ti

[21] master signifier

[22] Oyer

[23] Cixous

[24] Clement

[25] Soler

[26] discourse

[27] symptom

[28] drive

[29] jouissance

[30] becoming

[31] Cixous

[32] Clement

[33] arrangements

[34] Olivier

[35] Elliot

[36] magus

[37] Ragland

[38] Oyer

[39] traversing the fantasy

[40] Klepec

[41] Salecl

[42] Johnston